![]() |
![]() |
|
|
چگونه لعنت ها از تقدیس ها لذت انگیز تر است !؟ چگونه مرگ ، شادی بخش تر از زندگی است !؟ چگونه گرسنگی را گرم تر از نان شما می باید پذیرفت !؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/27ساعت 0:12 توسط مهسا |
|
|
آه چه بی رنگ و بی نشان که منم کی ببینم مرا چنانک منم گفتی اسرار در میان آور کو میان اندرین میان که منم کی شود این روان من ساکن اینچنین ساکن روان که منم بحر من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب بحر بیکرام که منم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/26ساعت 23:46 توسط مهسا |
|
|
ما فریاد می زدیم "چراغ ! چراغ !" و ایشان در نمی یافتند . سیاهی چشم شان سپیدی کدری بود اسفنج وار شکافته لایه بر لایه شباهت برده از جسمیت ِ مغزشان گناهی شان نبود از جنمی دیگر بودند !! "شاملو " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/20ساعت 0:56 توسط مهسا |
|
|
آن لحظه که دست های جوانم در روشنایی روز گل باران ِ سلامُ تبریکات دوستان نیمه رفیقم می گشت دلم سایه یی بود ایستاده در سرما که شال کهنه اش را گره می زد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 15:44 توسط مهسا |
|
|
هیچ ! باز هم هیچ ! دوباره هم هیچ ساکت می شویم و شب را به روز و روز ها را به شب می رسانیم و اتفاقات خودشان خواهند افتاد ! انسان بزرگ خواهد شد این قدر بزرگ که به خیانت های بچه گانه اش به این همه تمدن های والا اعتراف خواهد کرد "حسین .پناهی " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 14:41 توسط مهسا |
|
|
....فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر فریاد من رسا من از برای راه خلاص خود و شما فریاد می زنم .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت 13:44 توسط مهسا |
|
|
بيآرزو چه ميکني ای دوست؟
در خود به ملال با يکي مُرده سخن ميگويم. شب، خامُش اِستاده هوا وز آخرين هياهوی پرندهگان ِ کوچ ديرگاهها ميگذرد. اشک ِ بيبهانهام آيا تلخهی اين تالاب نيست؟ □
به چه ميگريي؟
به هر اندازه که بيگانهوار به شانهبَرَت سَر نهم سنگباری آشناست سنگباری آشناست غم. |
|||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/24ساعت 1:2 توسط مهسا |
|
|
نخستين که در جهان ديدم
از شادي غريو بر کشيدم: «منام، آه آن معجزت ِ نهايي بر سيارهی کوچک ِ آب و گياه!» آنگاه که در جهان زيستم
از شگفتي بر خود تپيدم: ميراثخوار ِ آن سفاهت ِ ناباور بودن که به چشم و به گوش ميديدم و ميشنيدم! چندان که در پيرامن ِ خويشتن ديدم
به ناباوری گريه در گلو شکسته بودم: بنگر چه درشتناک تيغ بر سر ِ من آخته آن که باور ِ بيدريغ در او بسته بودم. اکنون که سراچهی اعجاز پس ِ پُشت ميگذارم بهجز آه ِ حسرتي با من نيست:
باريکهی خوني که از بلندای يقين جاریست.
شاملو.... |
||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/03ساعت 18:56 توسط مهسا |
|
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/03ساعت 18:41 توسط مهسا |
|
|||||||
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/11ساعت 2:2 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما تماشاچیانی هستیم که پشت درهای بسته مانده ایم !
دیر آمدیم ! خیلی دیر ... پس به ناچار حدس می زنیم شرط می بندیم شک می کنیم ... و آن سو تر در صحنه بازی به گونه یی دیگر در جریان است ! |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
تنها مینویسم روز نوشت های عباس معروفی احمد شاملو محمد حسین بهرامیان روی قلب وحید صادق هدایت حسین پناهی تا ابدیت جاری مرتضی خسروی همزاد عصیان (ندا) |
|
RSS
|